|
|
|
|

من - مرتضی نجاتی هستم متولد 1356 ولی ناشر نمایشنامه ام 1355 در کتاب آورده است، اصلا چه فرقی می کند واقعیت امر اینست علاقه ای به سایت و وبلاگ نویسی نداشتم و هنوز هم تمایلی به این کارها ندارم، اما چه میشود کرد ، در این دهکده که ما اهالیش هستیم اگر کسی بخواهد تو را پیدا کند ، پیغامی ، پیامی بگذارد ، اسمت را با کامپیوتر جستجو میکند و تو غایبی. وقتی شماره تلفنها عوض میشوند، وقتی تو از محله قدیمیت بنا به هر دلیلی رفته ای ، نباید توقع این را داشته باشی که دیگری به جای تو جواب تلفنهایت را بدهد، آن هم به جای تو!
ما ساده بودیم ، باور کنید کلمات فریبمان دادند و این زیاده گویی یا گنده نمایی موضوع نیست، دلخوش از آن بودیم روی نیمکت پارک بنشینیم و از شعرهای تازه برای یکدیگر بخوانیم. فقط همین.
پابلونرودا ناظم حکمت، یانیس لیتسوس، نظار قبانی و ... مهمان هر شب این اطاق بودند. گاهی اوقات سیگار می خواستند، گاهی اوقات آب و گاهی اوقات کاغذ و مداد. در صورتی که خانه های محله ما تخریب شد، برج سازی رونق گرفت و همسایه با ماشین آخرین مدل از کنارمان گذشت، به همین سادگ و تازه اینکه طراح این قصه جایی برای عضویت تعیین کرده است! واقعا خنده دار نیست، من مرتضی نجاتی هستم، همین. باور کنید اصلا علاقه ای به این کارها نداشتم و ندارم، این کار را چند نفر گفتند و چند نفر دیگر ....
اگر اینکه کتابی آماده چاپ دارم و یا در فلان فیلم توقیف شده بازی کردو و یا فلان ترانه و ..... بماند برای دیگری
شاید از شعرهای جدید بگذارم و شاید هم اصلا بعد از چند وقت دیگر چه میدانم!
در هر صورت تراس این خانه و خودکار بیک و کاغذهای سپید را با دنیا عوض نمی کنم، بقیه اش باد هواست.
شب به خیر
|
|
|