
چقدر ساده گم شدی
باید برگردم
هواخواهت نشده بودم که دست رد به سینهیِ باد بزنی
دست رد که به سینهیِ باد بزنی،-
کس دیگری سینه چاک خواهد شد
کسی که نه تا حالا خودش را در آینه دیده باشد
ونه اینکه روی روزنامه سر گذاشته/- ودر انتهای اتوبوس
مرده باشد
هواخواهت نشده بودم که دست رد به سینهیِ باد...
باید برگردم،-
- بایدبه فصلهای عاشقنهیِ کتاب برگردم
تا بدانم در کدام یک از این فصلها جا ماندهایم
حتماً که تو با لباس سرخت کنار دریا جا ماندهای
حتماً که تو،-
که این همه روی تو ودریا روزنامه وکاغذهای باطله
کشیدهاند
...
حواس تو نبود!!
حواس تو نبود و ونیست و نخواهد بود
ما برای خواندن شعرهایی به شرط عاشقانه جمع شدهایم
جادهها،- به پایمان افتادند
شعر نخوانده پراکنده شدیم
حالا میتوانی به بجای پَر،- لای کتاب
یک تکه آسمان بگذاری
تا به اشتباه گم نکنی زنگ درِ خانهتان را...
ودَرِ خانهیِ دیگران را به اشتباه گم نکنی/
باید برگردم!
سربازها همیشه در انتهای داستان با گل سرخ بر میگردند
باید برگردم
هوا گرگ ومیش شده است.
مثل تو،-... مثل لورکا!
این فصل،فصل قشنگی برای شعرهایم نیست
جدا شدهام از تو،-
شدهام مثل دوره گردهایی که از داستانهای قدیم
دوره گردِ داستان را ورق بزن!
همنی که ساعت کوکیمان خواب بماند از اینکه بیدارمان کند
پشت سَرِ ما که یک عالمه حرف/
یکا عالمه حرف که شعر نمیشود آن هم پشت سر کسی
که تمام شعرهای از نیما به بعد را گریه کرده است
دیر بیدار میشوم
از خوابهایی که هر چه میخوابم تویی
هر چه میخوابم تویی!
هر چه میخوابم تویی که قدم میزنی زیر نور ماه
- کنار کسی که هر چه فکر میکنم نمیشناسمش
سکهای
توی دستهای کودکی میگذاری واز خوابهای من دور میشوی
زیر نور ماه!
زیر نور ماه...
یک علمه کولی هم اگر بیاورم
کنار آینه شمعدانی هم اگر- تعبیر نمیشود این خواب
نه! تعبیر نمیشود
قبل از اینکه بیدار شوم از خوابی که تو در آن باشی
من فکر میکنم تو آخر این ماجرا مُرده باشی
چون که دلت پیش کسی بود
که از تمامی مدادهی رنگی- قرمز را برداشته بود
آن هم برای کشیدن پیراهنی
به شیوهای که هر چه نگاه میکنی به آن
به یاد فصلهایی میافتی که لورکا!
به یاد عشقهایی میافتی که ونگوگ
کشتیهایی که از کتابهای عاشقانهام عبور میکنند
شعرهایی که در ایستگاه اتوبوس هم دست بر نمیدارند
کلیدی که گم کردهای وباید پشت در بمانی تا همیشه و هر وقت
افقهای تازهای که باید پیدا کنی تا به هر تقدیر...
ودیگرچه میماند
میماند صبح که دیربلند میشوی از خواب
میماند یک استکان چای
- وتو دیگر به خوابهای من نیا هرگز!
چقدر ساده گم شدهای
قرار بود روی طرح جلد کتاب تو آشیانه کنم
به کتاب که رسیدم... خوابم برد
اینجا که نه!
پشت میزهای قهوهخانههایی که قرار بود فال مرا
به رسم چگونه بگویم-چقدر ساده گم شدهای
اینجا پاییز روی دست تمام درختها بلند شده است
دوره گردی که از وسط قصههای تو رفت- میگفت
[نه باجه تلفنی]
که شمارهای از تو بگیرم- چقدر ساده گم شدهای
بر میگردیم از سر این سطر
به پیادهروهایی که ادامهی شبگردی مردی بود
که شعر هایش را روی نیمکت همین پارک
دور شو!
مثل همان کسی که قوطی کبریتش را جا گذاشته کنار دلهرههاش
قرارهایش را برده گذاشته جایی دور بماند
قوطی کبریتش را هم که جا گذاشته بماند
چترش را هم که با کلید خانهاش بر نداشته بماند
نه یک بار،نه دوبار،-نه سه بار،... بماند
چه بی خیال و سر به هوا فکر میکردم
همین که باکتاب بخوابم وتوی کوچه پرسه بزنم
به صندلیها پشت میکنم وزیر نور ماه میمیرم
کلید همیشه توی جیبهای کسی بود
-وهمیشه در به روی آن کسی بسته میشود بیکلید!
پس بدهید!
آن صندلی رنگ پریدهای را که توی قصههام بود
پس بدهید!
ستارهای را که با قطار/دور شد از سر این سطر
ومثل هیچیک از این ستارهها نبود
تو مسافری که جادهها را اشتباهی رفت
من داستان قدیمی کوچهی بن بست برگرد!
به جمعهای که از نبودن تو پاییز شد- ثانیههایی که بی تو، بی تو گذشت
همسفر برگههای سپید شدهام
اردیبهشت را قدم زدهام تا کنار ایستگاهی که دور بود
خیلی زیاد!
با پیراهنی که گاهی به رنگ سپید و گاهی به رنگ غروب
برگشتهام از انتهای قصهای که یکی بود
تلفن راه دورمان که تمام شد
تو رسیدی به خانه ودر ادامه این سطر کسی نبود
- من عاشق سطری شده بود که عاشق چشمهای کسی نبود
- وچشم گذاشته بودم
- حالا از این به بعد یادت باشد
به هر ایستگاهی که رسیدی باید پیاده شوی
- و خودت را در برابر برگههای سپیدی آماده کنی
- که این چتر وامانده از کادر هیچ خیابانی خارج نمیشود
[خیابان پاییز را تنها برای مردن زنی مرتب میکند...]
از اینجا به بعد را دوباره مینویسم
از کنار چمدانی که اردیبهشت ر ا به دستم سپرد
دوباره مینویسم
چرا باید همیشه خواب کسی را ببینم
که طرح جلد کتابم ر ابهم زد و رفت
کلید همیشه توی جیبهای کسی بود
- ومن پشت چراغهای قرمزی که یادشان رفت
کمی هم باید سبز شوند
اتوبوس به آخرین ایستگاه رسید
تو مرده بودی!
تو از همان سطری که چترت را جا گذاشته بودی/مرده بودی
تو کنار چمدان وعکسهای قدیمی مرده بودی!
تمام کردهام
پشت تمام این روزها که آمده... برف
پیش پای من فقط خیابانی افتاده است
نمیرسیم!
مثل سیبی که توی هیچ فصلی عاشق نبود،- نمیرسیم!
ما فقط میتوانیم ساعتمان را کوک کنیم
تا اینکه چند ثانیه مانده به آخر خوابهایمان
اول صبح/...
(غروب سهشنبه خاکستری بود)
پستچی که زنگ زد (]همه انگار نوک کوه رفته بودن)
- میزی که برایم نچیدهای
با بیست و چند شمع سپید چیدهام!
کنار این سطر تا تو بیایی واین شمعها را یکی،یکی
میدانم!
پنجرههای این خانه را باد میبرد
وتو در انتهای یباین شعر گم خواهی شد
میزی ساده،آینهای شکسته،روبانی سرخ...
- شاید اگر ستارهای نشانم میدادید
میتوانستم سرنوشت مه گرفته زنی را پیشگویی کنم
کسی چه میداند!
همیشه دوستت دارم پشت چراغ قرمزی میماند
که اگر سبز میشد
تاویل متن میگرفت رنگ آبی پنجرههای خانهای که توگفتی تا تمامشان کنی...
بر میگردم!
تمام کردهام
یک آسمان پشت پنجره گذاشتهام- ببین!
ماه! کیک تولد من بود
ودیگر اینکه
تو،کلیدی... که به قفل این آپارتمان دور افتاده نمیخوری!
گرامافونی در تابوت
دیگر نه به دریا فکر میکنم
نه به جادهای که همیشه انتهاش دوراهی بود!
نمیگذاشت
این باد...
همه چیزم ر ا بهم ریخت
بطری،- استکان،- شمع روی میز و... همه چیز
از پشت کوه آمده بود- باد
باد تو بودی
از پشت کوه آمده بودی
با چمدانی در دست و قهقههای شبیه مرگ
ای کاش سوزن خستهی این گرامافون پیر و بیحوصله
روی ترانهای بیکلام و لال میچرخید
تا من بعد از خوردن صبحانه
تا اینکه این روزنامه را کمی بیحوصله
ورق بزنم!
دلم از خیلی روزا باکسی نیست
نه!
قرار ما از همان ابتدای قصههای یکی بود این نبود
از همان شبی که باران گرفت
دکمههای این پیراهن بنفش ر ا اشتباه بستم و فهمیدم
باید این پیراهن ر ا در بیاورم
آخر این پلهها...
-که هیچوقت به قصر شهرزاد قصهگو نمیرسند
آخر این جمعه،... این غروب،- این پیراهن سیاه...
چقدر باید طول بکشد
قرار ما از همان ابتدای قصههای یکی بود این نبود
ای کاش
در این خانه را هیچوقت باز نمیکردم
تا تو،-
هر وقت که دلت گرفت
از این کوچههای همیشه تاریک و همیشه تنگ
به اینجا نمیآمدی!
شام آخر
از تابلوی نقاشی پیاده شد
ما یکی دو پیک،/...
فاصله داشتیم... تا تمام آوازهای جهان را به یاد بیاوریم
زن پیاده شد
با چکمههای خیس و بارانی از تابلوی نقاشی
یکی گفت:دریا
یکی گفت:تمام جادهها و... دیگری
سکوت!
لااقل بگو یه شاخه از همون مریمی یا
مث اون چفت در بسته نباش
یه چیزی بگو که خورشید
یکی گفت و دیگری نگفت!
ما داشتیم
به صدای ویلونهای داستانهای قدیمی گوش میدادیم
سرمان به کتاب بود
من مرتضی تودم
وشناسنامهام را میخواستم عوض کنم با تمام قصههای تو یکی!
تو یکی به هر کجای اینجا بیا!
بیا واین فتیله تپانچه قدیمی را آتش بزن
یکی گفت ودیگری نگفت
ما داشتیم به صدای دریا گوش میدادیم
یکی گفت چاقو!
زن پَرپَر شد
ما تا صبح تکههای تابلوی نقاشی را جمع کردیم
به هم چسباندیم
به دیوار میخ زدیم وآویزان کردیم
کسی که میز شام را برایم چید یادم نیست!
برنگشت!
کسی که رویاهایم را برداشت با ماهِ پشت پنجره بُرد
نیاوُرد
کتابی را که از توی کتابخانهام برداشته بود
یکی گفت ودیگری هم گفت!
یک عمر در تابلوی نقاشی برف میبارید وما نمیدانستیم
یک روز!
فتیلهی تمام تپانچههای قدیمی به باروت میرسند
یکی گفت ودیگری نگفت!
برف که بیاید
پشت سرم دری را بستهام
- واز هر چه خیابان گذشتهام که به اینجا رسیدهام
کوچه چراغهاش را تا کنار مسافر میرفت
چمدانت را به دست هر کسی که مثل تو نیست بده!
- وبه تهران بگو خداحافظ...
برای این هواپیمای بیسرنشین
فرقی نمیکند
-که من بنشینم کنار دوری دستهایی که توی دستم نیست
وبیخودی هی بهانه بیاورم
برای دوری دستهایی که توی دستم بود
روی همان دری که پشت سر گذاشتهام
هنوز عکس هنرپیشهای هست
بگو بازی به خاطر این چراغهای قرمز بود؟
زن دستهایش را همیشه پشت پنجره
میگذاشت...
شرط میبندم...
پاییز،- پشت همان دو تا پنجرهایست
- که توی شعرهای من به خاطر هیچکسی باز نشد
کوچه چراغهاش تا کنار مسافر میرفت
صبر کن...
به جز لباس و صندلی... اینجا!
کتابی پر از فصلهای عاشقانه وقدیمی هست
چمدان تو باز
ور ق که میزنی،-... از متن که بگذری تا کنار سوت قطار
چمدان تو باز
ورق که میزنی،- ... از من که بگذری تا کنار شیشههای مه گرفتهی این فرودگاه!
چمدان تو بسته/
- کوچه چراغهاش تا کنار مسافر میرفت
شرط میبندم
برف بیاید...
روی تمام پارکها وپیادهروهایی که با هم قدم زدهایم
ردپایمان را که بگیرند- به ماه میرسند
نگو ملوانهای پیر عاشق نمیشوند
تا دوستت دارم را تا کنار فانوسهای دریایی بکشیم
برف که بیاید...
ملوانهای پیر به قهوهخانهها رسیدهاند
برف که بیاید...
تمام کتابهای عاشقانه دوباره خوانده خواهد شد
برف که بیاید...
هواپیمای تنبل این فرودگاه،- تو را به آسمان برده است
من! آدم برفی این سرنوشت را ساختهام
ورق که میزنی
چمدان تو بسته و من باختهام.
بگو،ندیدهای
دو تا پنجره برای دیدن این آسمان کافیست
- وکوچهای که هنوز...
زنی با زنبیلی پُر از تولّدی دیگر از آن گذشت/
همین جاست
من سر این سطر منتظرم
چونکه بر ای گفتن این شعر خواب دیدهام
-وبادبادکم را به دست کودکی سپردهام
که جریمهاش نوشتن از روی همین دیوار
با- مدادی به رنگ بنفش/والبته نه اینکه یکی دوبار
همین فرودگاه،-
که هواپیمایش هر روز رأس ساعت هفت
یک روز،کسی را با چمدانی پُر از کتابهای دوستت دارم...
رفت!
بگو تمام آن خوابهایی را که دیدهای... ندیدهای
بگو ندیدهای تمام خوابهایی را که دیدهای
- گفتم! دو تا پنجره برای دیدن این آسمان کافیست
پشت آن دری که با همان مدادهای رنگی
کسی نیست
ماه را پشت همان پنجره،- بگذار
کلید را پشت همان پنجره
باور کن! ما توی همین نقاشی خوشبختیم
بیرون بزنم،بروم... کجا!؟
روی بالشی سر گذاشتهام
با پاهای خسته خودم را به خوابهایت انداختهام
هر چقدر که به آینه نگاه میکنی اینجا!
بیشتر شبیه آن کسی میشوی
که برای پس گرفتن دریایی که توی خوابهای من بود
بگو که آمده بود!
چراغ را روشن گذاشتهای که چه!؟
من خوابم گرفته است
دریا را نشان میدهم به چشمهای شما...
- وبرای بادبادکی که توی آسمان کودکیهایم
ماند!
برفی،- که توی همین سطرها به پاهای کسی نَنِشست
- وروی این پیشدستی،-
هیچ سیب سرخی کنار چاقو روزنامه نخواند
ساعت عقربههاش میرفت روی هفت و نیم غروب
- ومن که از راه دوری آمدهام به حرف
پنجرههای این خانه را بستهام
- وروی بالشی سر گذاشتهام تنهام!
پرده را میکشم
وقول میدهم زیر آسمان همین،- که
باران گرفت
- بیچتر به کوچههایی قدم بگذارم
که پیش پای من گذاشتهاید و خداحافظ...
از اینجا به بعد،-
کمی مداد بیاورید
زن توی آشپزخانه تمام شد
میخواهیم مه بنویسم زیر سقف همین اتاق
قایق بنویسم...
- واز این سطر بیرون بزنم،- بروم کجا!؟
گریه نمیکنم بدون تفنگ
ما فقط به اندازهی دوتا استکان چای به هم عاشقیم
- واین کوچه
که چراغهاش روشن است(مثل سیگارهایی که تند،تند... پشت هم،نمیکشیم)
نقشه برای دستهای چه کسی میتوانستم دست بکشم
به غیر از دستهای تو!
از دست چه کسی میتوانستم دست بکشم
زنِ خیالی زندگی من تو بودی
من،- مَرد تمام عروسکهات شده بودم
حالا بگو!
چند بوسه به آخرین قطار مانده است
تا تمامش را یکجا،- که نه!
یکی یکی از تو بگیرم و
این تابستان را روی تقویم تمام کنیم
تمامم که کردهای پای این میزها/
قمارباز که نیستم
تا روی تمام برگههای جهان بنویسم (من عاشق کسی شدهام)
کسی که از دریا سراغ تمام قایقها را گرفته منم
کسی که روی تمام این روزها پا گذاشت...
- وهر چند منتظرت ماندم
سیگاری له شده زیر پا یکی،دو تا، سه تا...
بهانه بودی برای کوک کردن این ساعت
پای تمام برگههایی که دل نداشتم/حتی یکی سر قرار
با آن همه برف زیر چتر چه کسی سر میگذاشتم
- وهر چه منتظرت ماندم
برف، نیمکتی خالی،سیگاری نیمه تمام...
میترسم!
همین که مرد پستچی بیاید (بگو چه ساعتی،کی،از کدام طرف!)
نامهای بدون اسم برایمان بیاورد:
-که تمام این روزها مثل هماند
نه قطاری از این سمت،نه کوپهای که شما مسافرش باشید
شما به مهمانی نمیروید
خورشید دروغکی بود (پشت کرکرهی اتاق شما)
بدون اسم! امضاء بدون اسم!
میترسم!
این قصّه به خانهای برسد که پنجرههاش (دروغکی بود یعنی...)
دروغکی یعنی من عاشق تو بودم
چرا همیشه باید روبروی این آینه مردی را تمام کنم
تا برسم به خوابهای زنی که زیر هیچ سقفی تمامی نداشت
همان کسی که پای دریا را به خوابهای من کشید
پرده را معطل گذاشت پشت همین ماه برهنه و نیمه تمام...
تو بودی
من،- دزدی نبودم که به دریای تو بزنم
آن هم بدون تفنگ!
ما
یعنی همین روزهای سخت و استکانهای نیمه تمام
از هر کجای این برگههای سپید عاشقیم
آن هم بدون تفنگ
باشد
خالی تمام این خیابانها را قدم میزنم،اما...
من دزدی نبودم که به خوابهای کسی بزنم
آن هم بدون تفنگ!
نه راست... نه دروغ!
دیروزمان تقویمی که ورق زدیم تا برسیم،- کجا!؟
فردایمان را نمیدانم!
- واگر بیشتر از این پیش پایم شمع بگذارید
گناهم را گردن کبریتی میاندازم خاموش
- وفراموش میکنم
رنگ چشمهای شما به آسمان آبی میزند،- رنگ
یا اینکه دستهایتان
به پرندهای که در آسمان دیدهاید،- نمیرسد
من خستهام!
مثل خیابانی که هر روز از آن گدشتهاید
من خستهام!
مثل تفنگهای قدیمی،جوخههای بیفرمان،آتشهای روشن...
مثل قرارهایی که با هم میگذاشتیم،- (بگو رأس چه ساعتی... کجا؟)
همان شبی که تمام چراغها قرمز میشدند
ودنیا روی نقشه جا خوش کرده بود
با چراغهای زرد
دلم به دستهای کسی خوش بود/توی سطرهام
دیگر چه فرقی میکند مردی که قرار بود
شناسنامهاش را مثل تمام حواس پرتیهاش-
به دست تو بدهد یا به دست دیگری...
دیگر چه فرق میکند با اولین صدای زنگ تلفن
از خوابهای تو بلند شوم یا از خوابهای چه کسی/
منی که ردّ پایم را برف از خانه گرفته تا پل گیشا...
بدون تو تهران قشنگ نیست
واین گوشی تلفن
که هی زنگ میزند،- مُدام
برمیدارم!
حالا بگو به رنگ آسمانی که برایم جا گذاشتهای/الو!
کدام پیراهن بیشتر به آبی میزند تا بپوشم برات
میخواهم برگردم!
فال ورق گرفتهام بد آمده است
چهار صندلی...
استکانهای پُر و خالی پشت میز...(کارت!)
همان شبی که توی دستهای تو دل بود
تو پای برگههای کسی نشستی یکی دو سالِ تمام/
چرا بریدیم قبل از اینکه دستهایمان رو شوند
چرا بریدیم قبل از اینکه دلهایمان تمام شود
تا ته دنیا!
- ومن برهنهی حرفهای کسی شوم
که شناسنامهاش را جا گذاشت... توی خوابهام
با یک مشت عکس سیاه و سپید
باشد!
نه سوت قطاری که از وسط قصّهی ما گذشت
نه مسافرخانهای که قرار بود آن سر دنیا...
باشد!
نه راست... نه دروغ!
آخرِ تمام داستانهایی که خواندهام
پای تمام میزهایی که نشستهام
یکی نبود!
میخواهم... برگردم!
هنوز تنگ غروب بود
هنوز تنگ غروب بود
دو نفر آمدند
میز،- خالی افتاده بود گوشهی کافه
یکی!
اوّل تفنگهایشان را کنار صندلی...
توی این شهر از هر کسی که بپرسی
دو تا نوشیدنی!
تلویزیون،- درست مثل حرفهایی که دریا میزند
به خلیج...
اما نشد ما حرفهایمان را به این دریا بزنیم
مشتم را باز میکنم!
این کلید!
چگونه میتواند به قفل شعرهایم نگفتهام بخورد
که تو بعد از شستن تمام ظرفهای نشسته وگرفتنِ
- تمام بهانهها
که تو بعد از بستن این کتاب واین چمدان...
یک روز!
من مثل دکمههای این پیانوی دلتنگ و قدیمی
منتظر دستهای تواَم هنوز...
- وخوانندهای
که توی تمام ماشینها ترانه میخواند
دیگرتمام شد
تلویزیون برنامههایش را به آخر رساند
- ومردی که قرار بود
سیگار و کبریتش را-/
قبل از اینکه با تفنگی دولول آتش کند
به آن کسی که مَرد همیشه تنهای قصّههامان بود
دیگر چه فرقی میکند
شهریور را زیر هر سقفی که بخوابم
زیر هر ملافهی سپیدی که به شب بخیرهای
تو ختم میشدند
سهشنبههای اینجا هنوز
دو تا سایه حرف میزنند به تمام کبریتهای نیمه تمام
- وچراغهای قهوهخانههای اوین درکه را هیچ باد رهگذری
نمیکند خاموش
نقش اوّل تمام پسرهای دنیا من بودم
عاشق تمام چراغهایی که به حرفهای شما میرسید
دیگر تمام شد!
سرنوشت،-
عروسکش را با ما خیمهشب بازی کرد
- واین زندگی به سایههای دو نفر عقبگرد میدهد
هر سهشنبه غروب
دیگر تمام شد!
تلویزیون برنامههایش را به آخر رساند
جای بوسههای کسی کنار تخته سنگهای اوین درکه ماند
تو،- دور میشدی
هنوز تنگ غروب بود!
رژههای من در سرباز خانه
و
رویاهای زنی که در خواب دیدهام
سربازخانه
لباس خاکستری!
مسواک،آینه... عکسی به رسم یادگاری کنار پدرم
کمی
(لبخند بزن پسر!)
بوی سیب! شرجی شهری مه گرفته و غریب
هنوز به برجک نگهبانی نرسیدهام
وگرنه بلدم
بلدم سوار اتوبوسی که از پایتخت،-
سرم را از زیر پتوی کثیفی بیرون بیاورم
روی تختخوابی که خواب نداشت
(سی چی دلت تنگه
مو که جنوبو جا گذاشتم واسی خاطر همی...
هنوز به ستارههایی که روی دیوار کشیدهام
نرسیدهام!
وگرنه بلدم
بلدم بنویسم هر روزی که از کنار تختخوابهایمان بر پا میزدند
ستارهای به ستارههای دیگر اضافه میکردیم
هنوز به فصل پاییز،به اسم شب،به مرخصی...
هنوز به درب جنوبی سرباز خانه نرسیدهام
وگرنه بلدم
بلدم بنویسم ما دو نفر به اضافهی سایههایمان
کنار جادهای متروک...
ترانهی یکی بود رو تو خوندی... قشنگ
خیلی!
که دلش گرفته بود مثل غروب
ما چند تا پوتین بودیم
با رویاهایی که تیمارستان به خواب هم ندیده بود
هنوز به رنگِ پریدهی آسمان نرسیدهام
وگرنه بلدم
بلدم بنویسم
من و تو،- دو تا مرخصی بودیم
با کبریتی که توی جیبهایمان نم کشیده بود
بگو چهکار میکردم
پیراهنی افتاده کنار ملافههای کثیف بیمارستان،-
- وتو که خودت را نمیدانم به خوابهای چه کسی زدی!
نه بوسهای گذاشتی برای کوچههای خلوت این بندر
-کنار...
-نه دستی که تمام کنی!
کبوتر سپیدی را که قرار بود،- رَج بزنی
با میلههای بافتنی توی آسمان خدا
ú
دستت دور گردن بطریهای نیمهخالی افتاده بود
- وجنگ یعنی
پنجرههای شکسته و خانههای خراب...
فرودگاه،- مهر بود از پشت شیشههایی که پدرم با چمدان رفت
گریه نکن پسر!
- وآبادی تو نقشههای این جهان نه!
نه برای دیواری که روی زمین افتاد
دستی تکان میدهد...
نه برای چکمههایی که از کنار تقویمهای نیمه تمام
رد شدند
رادیو،- موجهایش با دستهای پدرم هر شب
از روی تمام آوازها و پایتختهای شلوغِ جهان میگذشت
- ومن از پشت خمیدهی این دیوارها و کوچهها،-
برمیگردم به این اتاق...
تبعیدی برگههای سپید ودستهای تو بودم
چه میکردم
آمده بودم،-
- به همان زنی که از آوازهای دلتنگ خودش بیرون نرفت
واز این آشپزخانه و ظرفهای همیشه کثیف
به هیچ کجای دیگری سفر نکرد
سری بزنم!
بگو چهکار میکردم اون وقت شب
- وابماند پنجرههایی که همیشه بین من ودیگری پرده داشت
- وتو که بو سههایت را همیشه مخفی میکردی/ از من
توی هیچ فصلی تمام نمیشوی
پنجره را باز میکنم
کبریت میکشم!
برای دستهای زنی که صورتش را از توی آینه
برنداشت
برمیگردیم کمی عقبتر از عقربههای ساعت هشت
کبریت میکشم!
میز،- صندلی،- ساعتی کوکی،- عکس...
جنازهی باد کردهی زنی کنار مسیر رود
واگنهای ترکش خوردهی قطاری خارج از ایستگاههای همیشگی
دیوارهای کنار آمده از سر راه کامیونهای بیسرباز
کیوسک تلفنی گوشهگیر وخراب...
باد میآید!
صدای گلنگدن میآید
کلاه کسی روی میز کافهای شلوغ میافتد
صدای گلنگدن میآید
دو نفر مهرههای شوخ شطرنج را میچینند
سربازی در خانههای سپید
سربازی در خانههای سیاه... ایست!
برف میآید
با این همه!
-من به تو دورم و هنوز عاشقم توی این دنیا
-واین کلید
به صندوقچهی هیچ قلبی نمیخورد/...
دکتر!
نترس
پوکهای جا مانده از جنگ...
-وساعتی،-
که برای خریدن نان وخوردن صبحانه
بیدارمان نکرد
مثل فتیلهی این چراغ وشعلهی کبریت
به پای قصّههای تو سوختم
(شهرزاد قصّهگو!
بیا کنار خوابهایم دوباره قصّه بگو)
ظرفها را شستهام
- واین کتری چای را گذاشتهام روی اجاق...
امروز،-
پنجشنبه است،- میدانم
چقدر این ملافه بوی همآغوشی گرفته است
نترس!
پرده را تا انتهای دنیا کشیدهام
بیروت
روی شنهای ساحلی... خوابید
دریا را از دور دیده بود
- ما داشتیم
نمک میزدیم به جراحت سیب وپرتقال
دیوارها بلند
- ودریا... پا پس نمیکشد از قدمهایی که تو جا گذاشتی
- وبرای پس گرفتن آوازها وجادهها.../
پارو نداشتی
این قایق به هیچ کجا نمیرود- پسر!
- وسنگ نمیتواند از پس تانکها...
برادرت در بیروت گلوله خورد
- وخواهرت در اردوگاههایی که بوی سرفه ولیمو داشت
ماه پریده رنگ!
-وکتابی که تو چقدر برایش قصه میگفتی از ماه...
-وما چقدر دور این میز چند نفره/... (شراب بریز)
کرکرههای مغازهها بالا میروند قدم میزنم
کسی به اسم کوچک صدایم میزدند جواب نمیدهم
از پلهها و پلهای هوایی میگذرم
من شاعرم!
دروغ چرا بنویسم برای برگههای سپید...
ای کاش میتوانستم
سرم را روی نقشهی دنیا بگذارم
وبه این سیمهای خاردار و پوتینهای بیهدف بگویم چی!؟
وبه این تفنگ سر پُر،این بندر، این قایق...
از اون همه تابوت بِگم کدوم یکی!
خانهام/- آپارتمان دور افتادهای گوشه کنار دنیاست
برادرم یکی- اینجا...
- ورویاهایم کنار دریاهایی که دیگر آبی نیست
بوی لیمو میدهد دنیا
- ومن پیراهنم را روبروی تمام دیوارها و آینهها...
کرکرههای مغازهها پایین میآیند
خورشید رفته! (بگو کی،چه ساعتی،- کجا...)
- ومن که از پلههای این آپارتمان قدیمی
یکی،دوتا،سهتا...
- واین گوشی تلفن همیشه از صدای کسی پُر بود
مثل تفنگ پدرم!
که من از انبار کاهی قصّهها برنداشتم
وروی تمام این روزها و آینهها کسی را جا گذاشتم
من خسته... تو دور
کوچهها،- خیابانها،- چراغها،مغازهها...
تو از کیوسک تلفنی کنار دریاهای همیشه دور...
من از...
سیگارم را آتش میزنم،-/الو!
از بیروت چه خبر...
ضیافت
تا برسم به جشنی در انتهای خوابی به یاد ماندنی
خواب از سرم پریده است
مثل روزهایی که سربازخانه...بشمار یک
خوابهایمان را میگذاشتیم
-کنار
دیگر چیزی برای باختن ندار د این زندگی،-
این قمار
- واین خیابان
که به صدای قدمهای مسافرانی عادت کرده است
بگو برگردد آن کسی که رفت
تا این پنجره باز شود رو به جایی دور،- به آرامی
نقاشی کودکیام نیمه تمام مانده کنار ماه!
چیزی نمیخواستم از این دنیا
یک خانه کشیده بودم قشنگ...
با دودکشی که بمبهای طیاره امانمان ندادو... تمام
چیزی نمیخواستم- بگو!
بگو یک مرد
با گیتار وچمدانی در دست... میرود کجا!؟
صدایش بزن!
- وگرنه کو شانهای که سرت را روی آن بگذاری
مثل فیلم سیاه و سپیدی که دیدهای
باید بروی به تختخواب زنی که سوپ برایت درست کرده،-
سری بزنی
دکمههای پیراهنت را تا دوستتدارم نگفته- بگو!
- وگرنه غروب میشود
کلاغ قصه میرود
تا راه دریا را یاد بگیری... پسر!
خیلی زود برگشتهای از ستارههایی که در آسمان این شعر روشن شد
مثل بازیگر فیلم سیاه و سپیدی که عاشقش شدهای
شب بخیر بگو!
تا راه دریا را یاد بگیری... پسر!
دکمههای پیراهن تو کو!؟
کارت پستال
ناقوس کلیسایی در دوردست
نواخته میشود
سربازها یکی خسته،- یکی...
- من یکی خستهتر از تمام تفنگهای این جنگم
- وآمبولانسی که از وسط فیلم- میگذشت
- سیچی دلت تنگه...
- تفنگ کودکیهایمان آبپاشی بود
- که به سمت گلهای باغچه وپنجرهها نکن پسر!
- برای چه نگیرد آسمان دلش
وقتی فرهاد جمعه میمیرد در آگهی روزنامههای عصر
به شما چه... از کِی!؟
چرا همیشه یکی در شعرهای من میرود کجا؟
به شما چه... از کِی!؟
چرا همیشه مرتضی سیاهپوش کلمات عاشقانه است
چگونه بگویم
به آن کسی که رفته یا میخواهد برود اجازه هست!
خسته است!
گلشیری خسته بود،- نصرت خسته بود
فروغی- فرهاد- الف بامداد...
میخواهم شمع بگذارم روی نقشهی جهان اجازه هست!
- وبعد
لعنت به تقویمی که از شنبه تا دوشنبهاش یکی رفت دریا
-وبعد
مارا تنها گذاشت کنار ساحلی ممنوع...
تو هم بگو... قایقچی کنار بلوار انزلی خسته بود
رفت تا ته دریا
تو هم بگو به تمام تاکسیهای نارنجی دربست!
بگو بلدی هنوز
کلمات را به هر کجا که دلت خواست
آنقدر روزنامه کهنه به پنجرههای این خانه
کشیدهام
-که کلاغ قصّه از روی آنتن تلویزیون همسایه پرید و رفت
تا دیر نشده
برمیگردم به اتاقی که هنوز گرامافون...
- وکارت پستالی که برایم خریدهای
گذرنامه
پرچم... بیمعطلی از میله بالا رفت
طبل بزرگ زیر پای چپ و...(گوش به فرمان من)
اینجا،-
جایی نیست که هر کسی بخواهد خواب زنی را ببیند
آینهای جیبی،-
حباتهای کف صابون و... دوش شکستهی حمامی قدیمی و متروک!
خورشید!
غروب کرده... نکرده روی لباسهای طناب رختی بود/
هنوز...
- ومن در خیالم به خانهای زیر شیروانی فکر میکردم
به جادهای که اگر کسی پیش پایمان میگذاشت
ما چند نفر!
سر از کجاهای دنیا که نمیتوانستیم در بیاوریم
ما چند نفر...
چگونه میتوانستیم گوش به فرمان کسی بسپاریم
-که هی مدام تا آخر دنیا... بشمار،- یک...
-بشمار دو،- وهی قدم روبرو...
زندگی به عکسی یادگاری گرفتن از عکاس دورهگرد هم
نمیارزید
-که با آسمان خدا هم حتی اینهمه یکی دوتا/
بکنیم
حالا تو هی بشمار یک!
انجیر پیر باغ پدربزرگ دوباره شکوفه خواهد کرد
حالا تو هی بشمار دو!
آرتیست فیلمهای کودکی از قطار پیاده خواهد شد
به کسی چه مربوط...
که من در پایان تمام جشنها و قصّهها گریه کنم
که من در پایان تمام... وتو نمیشوی
رژههای من در سربازخانه به خوابهای زنی میرسید
که پشت پیانو (بگو چی برات بزنم!؟)
بعد از اینکه کنار تختخواب تو بگویم خوابم گرفته است
- وتو دوستتدارم را سنجاق کنی به لبهایی... که دوستتدارم
میدانم!
از آن همه رژه،ایست ومرخصی...
از آن همه قیافهای که از آینهای جیبی به ارث بردهام
گذرنامهای گرفتهام برای عبور
چمدانم را میبندم
هواپیمای تهران... آمستردام تا چند ساعت دیگر
بلند خواهد شد
صندلی لهستان
از این سادهتر نمیشود
روی صندلی لهستانی در لندن،-یا چه میدانم
نیویورک،- مسکو،... ونیز
لم بدهی به کتابی که تا به انتهایش نخواندهای
- وبه مزرعه،- به باغهای سیب وطن التماس کنی
بیچاره درخت انار
خاک چکمههای بیگانه دیده،- پرچم سه رنگ
سر شاخههای شکستهی این دخت سیب
عصای دست پدربزرگ هم نشد!
نمیشود اینجا...
پشت میز کافهای بنشینی بدون اینکه
لطفاً ویسکی دوتا گیلاس سفارش بدهی!؟
چرا دوتا یکی!
یکی برای شما...
ما آسمان قصّههای شما را هم ببینیم
دیدهایم
بال کبوتری سپید نشانمان بدهید
(راه دریا خیلی از اینجا...
خیلی از اینجا یعنی ما سه نفر از کدوم جاده... از کجا!)
سهشنبه برف میآید
سهشنبه برف میآید
هواشناسی گفت و آسمان دلش باران خواست
برای چه دیگر عاشقانه بنویسم
- واین رادیو،- این صندلی... این روزنامهی دلخوش کرده/
به دلتنگی غروب
تا آخرین برگ درخت انار اعترافم داد
تقصیر قوطیِ کنسرو پا خورده چه بود
خون برادرم بند نیامده... از پاییز نمیدانم
تا به هنوز
کبریت سیاستمداری روشن میشود
درخت مزرعهای مه گرفته آتش میگیرد
کبریت سیاستمداری روشن میشود
یکی میرود...
- وهیچکسی دیگر،- به خواستگاری دریای بیوه مانده
نمیآید
ماه!
گاهی هلال میشوی از پشت ابری سیاه...
دیوانه به بوسههای تو در خواب هم حسادت داشت
- وبازیگری
که تا آمد به تو بگوید قشنگ...(حذف شد از ادامهی پاییز...
از آن همه صدا
تنه صدای کسی در گوش من از پشت گوشی تلفن...
از آن همه خیابان،... پیادهرو،- برف
تنها سهشنبهای به من رسید
که ای کاش...
به جای اینکه... دری برای دیوارهای این خانه میگذاشت
از آن همه خانه،آینه،- ایوان... کتاب و اثاث
تنها سهم ما پنجرهای بود
که به وعدهی دستهایمان هم نرسید
صندلی لهستانی
روزنامه،... برف-
- وشخصیتهای داستانهایی که یادمان رفته است.
یکی باید قاتل باشد
به رضا زنجانیان وفا
که قصّهاش تمامی ندارد...
پاسپورت
باور نمیکنی اگر...
پشت گیشه مرد نگهبانی مراقب تمام خوابهای من است
رفتن شبیه جادهای بود
- وپروانه ودریا...
سوزن و جوهری که توی سربازخانه،
روی بازوی تو خالکوبی شد
هنوز تعطیل هروئین گوشهی نیمکت پارک شده پاییز!
چگونه سوار هواپیمایی شوم
-که پلههاش به هیچ ضیافتی به جز دوری دعوتم نکرد
چند تا چراغ مانده تا برسم کجا!؟
پاسپورت،بلیطی یکطرفه،چمدان... کمپ
یکی دو سه روز این زندگی
ارزش اینهمه اسارت نداشت
- وتهران
پایتخت تمام برفهای مسافران غربت بود
- وقهرمانهای داستانهایی که هدایت نوشت
ظرفشوی رستوران آخر شبی که پشت میزش
یک مَرد!
برای خودش زندگی میکرد
* * *
تپهای که آنطرف سیمهای خاردار افتاده بود
نمیدانم
هنوز مانده یا... تو بگو!
- تمام روزهایی که فکر میکردیم به آنطرفتر از دیوار
چاقوی توی جیب من
تنها به فکر گلوی دختری فرو میرفت
که تنهام گذاشت
خیابانهای غربت همیشه یکطرفه است
فقط،شبها،تنها...
آدم را به تختخواب مسافرخانهای بیستاره میرسانند
تا برای آسمان گریه کنیم
- چیزی بگو به این عکس کز کردهی گوشه پاسپورت
چیزی بگو به این قطاری که رفتنیست
-زود پیر شدی...خیلی!
خیلی زود پیر شدی
از روی خالکوبی شناختمت
یکی باید قاتل باشد
از دست شما هم کاری ساخته نیست
این متن را زنی روی پردهی سینما...
میگفت!
روز- داخلی... برداشت از نمایی دور
- وما که در دیف آخر نشسته بودیم
فرصت نداشتیم به فکر سوزنبان خستهای فرو برویم
که دلخوشیاش
قطاری بود
تا خلوتی یک کوه را بهم بزند
غمگین منم که آخرین استکان را هم به یاد تو نوشیدم
برای اینکه دریا را به تختخواب قصههای تو بیاورم
کمی کنار میز و این صندلی...
حوصله کن!
باید تا انتهای آینه و میز آرایش سفر کنم
چراغ خواب را که خاموش کنی
* * *
ما بازیگر یکی دو سه روز این زندگی هستیم
آقای راوی!
روایت را به عهدهی قاتلی بگذارید
بر عکس تمام روایتها
- و دست از سر عاشقانه نوشتن
نه!... برنمیدارم
قاتل،قمارباز...
- هر کسی که پا به این متنهای خسته بگذارد
غریبه نیست
یعنی!؟
حیف!
به دیواری باید اعتماد کنیم
- که نمیداند چقدر کم دارد تا به آسمان برسد
چرا باید به فکر چهار مر د فراری بیفتم در تبعید
زنم به من خیانت کرد
این حرف را یکی از آنها بزند
(بگو کدوم یکی از اون سه نفر
بگو کدوم یکی!
من!
قاتل نیستم
- وهیچ جرمی به جز این ورق نوشتنهای مدام
این هروئین،این جذام،این شعر...
شب زندهداری نداشت
امشب با چهار نفر حبس میکشم درون اتاقی به اندازهی
دلهره...
یکی باید قاتل باشد
تا عاشقانههایم را پس بزنم از تمامی متنهای بعد از مرگ
اینجا زندان است از این به بعد
وهیچ کسی جرم دیگری را برنمیدارد
چهرهای که توی یک چشم بهم زدن کارت و عکس شد
منم
من هستم
- وروی قلبم علامت ورود ممنوع چسباندهام
تو
تنها خاطرههایت را جایی جا گذاشتهای
از فردا
باید با این چهار نفر زندانی زندگی کنم.
متهم ردیف اول
آقای عاقد فکر نکرد برای تختخواب کدام زندگی
تو به مهر مردی در میآیی
- وبله به ملافههای کثیفی میگویی...ها!
آخرین عکسم
افتاد!
مثل تمام عکسهای دیگر آدمهای این دنیا
اینجا! پشت این روزهای بلاتکلیفی
یعنی
آخر تموم کوچهها میرسه به خونهی
لیلا
متهم ردیف اول آن سهشنبه،آن چاقو،آن قتل...
من هستم
آخه لعنتی واسهچی دِ بگو چرا!؟
چهرهام
به عکسهای روزنامهها نمیآید
باید برویم
کمی کنار توری که برای توپ بستهاند
هوا بخوریم
این سرباز یک خانه بیشتر نمیرود نه !
- وفریب متن هم به هیچ درد این متنهای خسته
نمیخورد
خستهام!
از حرفهای مفت این باد لعنتی
که هی چو میاندازد فلانی...بله!
اسمم را هم به آقای قاضی گفتهام
آخر
چقدر باید به حرفهای این رادیوی جیبی گوش بدهیم
نمیشود به جای این سؤالها...
کمی مداد رنگی برایمان بیاورید
قول میدهیم
فقط دریا را کمی خطخطی کنیم
آخر
حوصلهی آدم از این دیوارهایی که دورمان کشیدهاند
از این بلاتکلیفی این روزها سر میرود
چقدر باید
به کارد آشپزخانهای اشاره کنم
به بستری که بوی غریبه گرفت
به آن سهشنبه،- به آن سهشنبه غروب!
این را تمام روزنامهها،...ها نوشتهاند.