تماس با من  صفحه اصلی
سه شنبه 16/06/1389
 
  کاربران  
نام کاربری :  
کلمه عبور :  
  لینکهای مرتبط  
رضا حیرانی
مرتضی بخشایش
 
سه شنبه 05/06/1387 شعر-رادیو لندن به وقت غروب
 





چقدر ساده گم شدی

باید برگردم

هواخواهت نشده بودم که دست رد به سینه­یِ باد بزنی

دست رد که به سینه­یِ باد بزنی،-

کس دیگری سینه چاک خواهد شد

کسی که نه تا حالا خودش را در آینه دیده باشد

ونه اینکه روی روزنامه سر گذاشته/- ودر انتهای اتوبوس

مرده باشد

هواخواهت نشده بودم که دست رد به سینه­یِ باد...

باید برگردم،-

- بایدبه فصل­های عاشقنه­یِ کتاب برگردم

تا بدانم در کدام یک از این فصل­ها جا مانده­ایم

حتماً که تو با لباس سرخت کنار دریا جا مانده­ای

حتماً که تو،-

که این همه روی تو ودریا روزنامه وکاغذهای باطله

کشیده­اند

...

حواس تو نبود!!

حواس تو نبود و ونیست و نخواهد بود

ما برای خواندن شعرهایی به شرط عاشقانه جمع شده­ایم

جاده­ها،- به پایمان افتادند

شعر نخوانده پراکنده شدیم

حالا می­توانی به بجای پَر،- لای کتاب

یک تکه آسمان بگذاری

تا به اشتباه گم نکنی زنگ درِ خانه­تان را...

ودَرِ خانه­یِ دیگران را به اشتباه گم نکنی/

باید برگردم!

سربازها همیشه در انتهای داستان با گل سرخ بر می­گردند

باید برگردم

هوا گرگ ومیش شده است.

مثل تو،-... مثل لورکا!

این فصل،فصل قشنگی برای شعرهایم نیست

جدا شده­ام از تو،-

شده­ام مثل دوره گردهایی که از داستان­های قدیم

دوره گردِ داستان را ورق بزن!

همنی که ساعت کوکیمان خواب بماند از اینکه بیدارمان کند

پشت سَرِ ما که یک عالمه حرف/

یکا عالمه حرف که شعر نمی­شود آن هم پشت سر کسی

که تمام شعرهای از نیما به بعد را گریه کرده است

دیر بیدار می­شوم

از خواب­هایی که هر چه می­خوابم تویی

هر چه می­خوابم تویی!

هر چه می­خوابم تویی که قدم می­زنی زیر نور ماه

- کنار کسی که هر چه فکر می­کنم نمی­شناسمش

سکه­ای

توی دست­های کودکی می­گذاری واز خواب­های من دور می­شوی

زیر نور ماه!

زیر نور ماه...

یک علمه کولی هم اگر بیاورم

کنار آینه شمعدانی هم اگر- تعبیر نمی­شود این خواب

نه! تعبیر نمی­شود

قبل از اینکه بیدار شوم از خوابی که تو در آن باشی

من فکر می­کنم تو آخر این ماجرا مُرده باشی

چون که دلت پیش کسی بود

که از تمامی مدادهی رنگی- قرمز را برداشته بود

آن هم برای کشیدن پیراهنی

به شیوه­ای که هر چه نگاه می­کنی به آن

به یاد فصل­هایی می­افتی که لورکا!

به یاد عشق­هایی می­افتی که ونگوگ

کشتی­هایی که از کتاب­های عاشقانه­ام عبور می­کنند

شعرهایی که در ایستگاه اتوبوس هم دست بر نمی­دارند

کلیدی که گم کرده­ای وباید پشت در بمانی تا همیشه و هر وقت

افق­های تازه­ای که باید پیدا کنی تا به هر تقدیر...

ودیگرچه می­ماند

می­ماند صبح که دیربلند می­شوی از خواب

می­ماند یک استکان چای

- وتو دیگر به خواب­های من نیا هرگز!

چقدر ساده گم شده­ای

قرار بود روی طرح جلد کتاب تو آشیانه کنم

به کتاب که رسیدم... خوابم برد

اینجا که نه!

پشت میزهای قهوه­خانه­هایی که قرار بود فال مرا

به رسم چگونه بگویم-چقدر ساده گم شده­ای

اینجا پاییز روی دست تمام درخت­ها بلند شده است

دوره گردی که از وسط قصه­های تو رفت- می­گفت

[نه باجه تلفنی]

که شماره­ای از تو بگیرم- چقدر ساده گم شده­ای

بر می­گردیم از سر این سطر

به پیاده­روهایی که ادامه­ی شبگردی مردی بود

که شعر هایش را روی نیمکت همین پارک

دور شو!

مثل همان کسی که قوطی کبریتش را جا گذاشته کنار دلهره­هاش

قرارهایش را برده گذاشته جایی دور بماند

قوطی کبریتش را هم که جا گذاشته بماند

چترش را هم که با کلید خانه­اش بر نداشته بماند

نه یک بار،نه دوبار،-نه سه بار،... بماند

چه بی خیال و سر به هوا فکر می­کردم

همین که باکتاب بخوابم وتوی کوچه پرسه بزنم

به صندلی­ها پشت می­کنم وزیر نور ماه می­میرم

کلید همیشه توی جیب­های کسی بود

-وهمیشه در به روی آن کسی بسته می­شود بی­کلید!

پس بدهید!

آن صندلی رنگ پریده­ای را که توی قصه­هام بود

پس بدهید!

ستاره­ای را که با قطار/دور شد از سر این سطر

ومثل هیچ­یک از این ستاره­ها نبود

تو مسافری که جاده­ها را اشتباهی رفت

من داستان قدیمی کوچه­ی بن بست برگرد!

به جمعه­ای که از نبودن تو پاییز شد- ثانیه­هایی که بی تو­، بی تو گذشت

همسفر برگه­های سپید شده­ام

اردیبهشت را قدم زده­ام تا کنار ایستگاهی که دور بود

خیلی زیاد!

با پیراهنی که گاهی به رنگ سپید و گاهی به رنگ غروب

برگشته­ام از انتهای قصه­ای که یکی بود

تلفن راه دورمان که تمام شد

تو رسیدی به خانه ودر ادامه این سطر کسی نبود

- من عاشق سطری شده بود که عاشق چشم­های کسی نبود

- وچشم گذاشته بودم

- حالا از این به بعد یادت باشد

به هر ایستگاهی که رسیدی باید پیاده شوی

- و خودت را در برابر برگه­های سپیدی آماده کنی

- که این چتر وامانده از کادر هیچ خیابانی خارج نمی­شود

[خیابان پاییز را تنها برای مردن زنی مرتب می­کند...]

از اینجا به بعد را دوباره می­نویسم

از کنار چمدانی که اردیبهشت ر ا به دستم سپرد

دوباره می­نویسم

چرا باید همیشه خواب کسی را ببینم

که طرح جلد کتابم ر ابهم زد و رفت

کلید همیشه توی جیب­های کسی بود

- ومن پشت چراغ­های قرمزی که یادشان رفت

کمی هم باید سبز شوند

اتوبوس به آخرین ایستگاه رسید

تو مرده بودی!

تو از همان سطری که چترت را جا گذاشته بودی/مرده بودی

تو کنار چمدان وعکس­های قدیمی مرده بودی!

تمام کرده­ام

پشت تمام این روزها که آمده... برف

پیش پای من فقط خیابانی افتاده است

نمی­رسیم!

مثل سیبی که توی هیچ فصلی عاشق نبود،- نمی­رسیم!

ما فقط می­توانیم ساعتمان را کوک کنیم

تا اینکه چند ثانیه مانده به آخر خواب­هایمان

اول صبح/...

(غروب سه­شنبه خاکستری بود)

پستچی که زنگ زد (]همه انگار نوک کوه رفته بودن)

- میزی که برایم نچیده­ای

با بیست و چند شمع سپید چیده­ام!

کنار این سطر تا تو بیایی واین شمع­ها را یکی،یکی

می­دانم!

پنجره­های این خانه را باد می­برد

وتو در انتهای یباین شعر گم خواهی شد

میزی ساده،آینه­ای شکسته،روبانی سرخ...

- شاید اگر ستاره­ای نشانم می­دادید

می­توانستم سرنوشت مه گرفته زنی را پیش­گویی کنم

کسی چه می­داند!

همیشه دوستت دارم پشت چراغ قرمزی می­ماند

که اگر سبز می­شد

تاویل متن می­گرفت رنگ آبی پنجره­های خانه­ای که توگفتی تا تمامشان کنی...

بر می­گردم!

تمام کرده­ام

یک آسمان پشت پنجره­ گذاشته­ام- ببین!

ماه! کیک تولد من بود

ودیگر اینکه

تو،کلیدی... که به قفل این آپارتمان دور افتاده نمی­خوری!

گرامافونی در تابوت

دیگر نه به دریا فکر می­کنم

نه به جاده­ای که همیشه انتهاش دوراهی بود!

نمی­گذاشت

این باد...

همه چیزم ر ا بهم ریخت

بطری،- استکان،- شمع روی میز و... همه چیز

از پشت کوه آمده بود- باد

باد تو بودی

از پشت کوه آمده بودی

با چمدانی در دست و قهقهه­ای شبیه مرگ

ای کاش سوزن خسته­ی این گرامافون پیر و بی­حوصله

روی ترانه­ای بی­کلام و لال می­چرخید

تا من بعد از خوردن صبحانه

تا اینکه این روزنامه را کمی بی­حوصله

ورق بزنم!

دلم از خیلی روزا باکسی نیست

نه!

قرار ما از همان ابتدای قصه­های یکی بود این نبود

از همان شبی که باران گرفت

دکمه­های این پیراهن بنفش ر ا اشتباه بستم و فهمیدم

باید این پیراهن ر ا در بیاورم

آخر این پله­ها...

-که هیچ­وقت به قصر شهرزاد قصه­گو نمی­رسند

آخر این جمعه،... این غروب،- این پیراهن سیاه...

چقدر باید طول بکشد

قرار ما از همان ابتدای قصه­های یکی بود این نبود

ای کاش

در این خانه را هیچ­وقت باز نمی­کردم

تا تو،-

هر وقت که دلت گرفت

از این کوچه­های همیشه تاریک و همیشه تنگ

به اینجا نمی­آمدی!

شام آخر

از تابلوی نقاشی پیاده شد

ما یکی دو پیک،/...

فاصله داشتیم... تا تمام آوازهای جهان را به یاد بیاوریم

زن پیاده شد

با چکمه­های خیس و بارانی از تابلوی نقاشی

یکی گفت:دریا

یکی گفت:تمام جاده­ها و... دیگری

سکوت!

لااقل بگو یه شاخه از همون مریمی یا

مث اون چفت در بسته نباش

یه چیزی بگو که خورشید

یکی گفت و دیگری نگفت!

ما داشتیم

به صدای ویلون­های داستان­های قدیمی گوش می­دادیم

سرمان به کتاب بود

من مرتضی تودم

وشناسنامه­ام را می­خواستم عوض کنم با تمام قصه­های تو یکی!

تو یکی به هر کجای اینجا بیا!

بیا واین فتیله تپانچه قدیمی را آتش بزن

یکی گفت ودیگری نگفت

ما داشتیم به صدای دریا گوش می­دادیم

یکی گفت چاقو!

زن پَرپَر شد

ما تا صبح تکه­های تابلوی نقاشی را جمع کردیم

به هم چسباندیم

به دیوار میخ زدیم وآویزان کردیم

کسی که میز شام را برایم چید یادم نیست!

برنگشت!

کسی که رویاهایم را برداشت با ماهِ پشت پنجره بُرد

نیاوُرد

کتابی را که از توی کتابخانه­ام برداشته بود

یکی گفت ودیگری هم گفت!

یک عمر در تابلوی نقاشی برف می­بارید وما نمی­دانستیم

یک روز!

فتیله­ی تمام تپانچه­های قدیمی به باروت می­رسند

یکی گفت ودیگری نگفت!

برف که بیاید

پشت سرم دری را بسته­ام

- واز هر چه خیابان گذشته­ام که به اینجا رسیده­ام

کوچه چراغ­هاش را تا کنار مسافر می­رفت

چمدانت را به دست هر کسی که مثل تو نیست بده!

- وبه تهران بگو خداحافظ...

برای این هواپیمای بی­سرنشین

فرقی نمی­کند

-که من بنشینم کنار دوری دست­هایی که توی دستم نیست

وبی­خودی هی بهانه بیاورم

برای دوری دست­هایی که توی دستم بود

روی همان دری که پشت سر گذاشته­ام

هنوز عکس هنرپیشه­ای هست

بگو بازی به خاطر این چراغ­های قرمز بود؟

زن دست­هایش را همیشه پشت پنجره

می­گذاشت...

شرط می­بندم...

پاییز،- پشت همان دو تا پنجره­ایست

- که توی شعرهای من به خاطر هیچ­کسی باز نشد

کوچه چراغ­هاش تا کنار مسافر می­رفت

صبر کن...

به جز لباس و صندلی... اینجا!

کتابی پر از فصل­های عاشقانه وقدیمی هست

چمدان تو باز

ور ق که می­زنی،-... از متن که بگذری تا کنار سوت قطار

چمدان تو باز

ورق که می­زنی،- ... از من که بگذری تا کنار شیشه­های مه گرفته­ی این فرودگاه!

چمدان تو بسته/

- کوچه چراغ­هاش تا کنار مسافر می­رفت

شرط می­بندم

برف بیاید...

روی تمام پارک­ها وپیاده­روهایی که با هم قدم زده­ایم

ردپایمان را که بگیرند- به ماه می­رسند

نگو ملوان­های پیر عاشق نمی­شوند

تا دوستت دارم را تا کنار فانوس­های دریایی بکشیم

برف که بیاید...

ملوان­های پیر به قهوه­خانه­ها رسیده­اند

برف که بیاید...

تمام کتاب­های عاشقانه دوباره خوانده خواهد شد

برف که بیاید...

هواپیمای تنبل این فرودگاه،- تو را به آسمان برده است

من! آدم برفی این سرنوشت را ساخته­ام

ورق که می­زنی

چمدان تو بسته و من باخته­ام.

بگو،ندیده­ای

دو تا پنجره برای دیدن این آسمان کافیست

- وکوچه­ای که هنوز...

زنی با زنبیلی پُر از تولّدی دیگر از آن گذشت/

همین جاست

من سر این سطر منتظرم

چونکه بر ای گفتن این شعر خواب دیده­ام

-وبادبادکم را به دست کودکی سپرده­ام

که جریمه­اش نوشتن از روی همین دیوار

با- مدادی به رنگ بنفش/والبته نه اینکه یکی دوبار

همین فرودگاه،-

که هواپیمایش هر روز رأس ساعت هفت

یک روز،کسی را با چمدانی پُر از کتاب­های دوستت دارم...

رفت!

بگو تمام آن خواب­هایی را که دیده­ای... ندیده­ای

بگو ندیده­ای تمام خواب­هایی را که دیده­ای

- گفتم! دو تا پنجره برای دیدن این آسمان کافیست

پشت آن دری که با همان مدادهای رنگی

کسی نیست

ماه را پشت همان پنجره،- بگذار

کلید را پشت همان پنجره

باور کن! ما توی همین نقاشی خوشبختیم

بیرون بزنم،بروم... کجا!؟

روی بالشی سر گذاشته­ام

با پاهای خسته خودم را به خواب­هایت انداخته­ام

هر چقدر که به آینه نگاه می­کنی اینجا!

بیشتر شبیه آن کسی می­شوی

که برای پس گرفتن دریایی که توی خواب­های من بود

بگو که آمده بود!

چراغ را روشن گذاشته­ای که چه!؟

من خوابم گرفته است

دریا را نشان می­دهم به چشم­های شما...

- وبرای بادبادکی که توی آسمان کودکی­هایم

ماند!

برفی،- که توی همین سطرها به پاهای کسی نَنِشست

- وروی این پیش­دستی،-

هیچ سیب سرخی کنار چاقو روزنامه نخواند

ساعت عقربه­هاش می­رفت روی هفت و نیم غروب

- ومن که از راه دوری آمده­ام به حرف

پنجره­های این خانه را بسته­ام

- وروی بالشی سر گذاشته­ام تنهام!

پرده را می­کشم

وقول می­دهم زیر آسمان همین،- که

باران گرفت

- بی­چتر به کوچه­هایی قدم بگذارم

که پیش پای من گذاشته­اید و خداحافظ...

از اینجا به بعد،-

کمی مداد بیاورید

زن توی آشپزخانه تمام شد

می­خواهیم مه بنویسم زیر سقف همین اتاق

قایق بنویسم...

- واز این سطر بیرون بزنم،- بروم کجا!؟

گریه نمی­کنم بدون تفنگ

ما فقط به اندازه­ی دوتا استکان چای به هم عاشقیم

- واین کوچه

که چراغ­هاش روشن است(مثل سیگارهایی که تند،تند... پشت هم،نمی­کشیم)

نقشه برای دست­های چه کسی می­توانستم دست بکشم

به غیر از دست­های تو!

از دست چه کسی می­توانستم دست بکشم

زنِ خیالی زندگی من تو بودی

من،- مَرد تمام عروسک­هات شده بودم

حالا بگو!

چند بوسه به آخرین قطار مانده است

تا تمامش را یکجا،- که نه!

یکی یکی از تو بگیرم و

این تابستان را روی تقویم تمام کنیم

تمامم که کرده­ای پای این میزها/

قمارباز که نیستم

تا روی تمام برگه­های جهان بنویسم (من عاشق کسی شده­ام)

کسی که از دریا سراغ تمام قایق­ها را گرفته منم

کسی که روی تمام این روزها پا گذاشت...

- وهر چند منتظرت ماندم

سیگاری له شده زیر پا یکی،دو تا، سه تا...

بهانه بودی برای کوک کردن این ساعت

پای تمام برگه­هایی که دل نداشتم/حتی یکی سر قرار

با آن همه برف زیر چتر چه کسی سر می­گذاشتم

- وهر چه منتظرت ماندم

برف، نیمکتی خالی،سیگاری نیمه تمام...

می­ترسم!

همین که مرد پستچی بیاید (بگو چه ساعتی،کی،از کدام طرف!)

نامه­ای بدون اسم برایمان بیاورد:

-که تمام این روزها مثل هم­اند

نه قطاری از این سمت،نه کوپه­ای که شما مسافرش باشید

شما به مهمانی نمی­روید

خورشید دروغکی بود (پشت کرکره­ی اتاق شما)

بدون اسم! امضاء بدون اسم!

می­ترسم!

این قصّه به خانه­ای برسد که پنجره­هاش (دروغکی بود یعنی...)

دروغکی یعنی من عاشق تو بودم

چرا همیشه باید روبروی این آینه مردی را تمام کنم

تا برسم به خواب­های زنی که زیر هیچ سقفی تمامی نداشت

همان کسی که پای دریا را به خواب­های من کشید

پرده را معطل گذاشت پشت همین ماه برهنه و نیمه تمام...

تو بودی

من،- دزدی نبودم که به دریای تو بزنم

آن هم بدون تفنگ!

ما

یعنی همین روزهای سخت و استکان­های نیمه تمام

از هر کجای این برگه­های سپید عاشقیم

آن هم بدون تفنگ

باشد

خالی تمام این خیابان­ها را قدم می­زنم،اما...

من دزدی نبودم که به خواب­های کسی بزنم

آن هم بدون تفنگ!

نه راست... نه دروغ!

دیروزمان تقویمی که ورق زدیم تا برسیم،- کجا!؟

فردایمان را نمی­دانم!

- واگر بیشتر از این پیش پایم شمع بگذارید

گناهم را گردن کبریتی می­اندازم خاموش

- وفراموش می­کنم

رنگ چشم­های شما به آسمان آبی می­زند،- رنگ

یا اینکه دست­هایتان

به پرنده­ای که در آسمان دیده­اید،- نمی­رسد

من خسته­ام!

مثل خیابانی که هر روز از آن گدشته­اید

من خسته­ام!

مثل تفنگ­های قدیمی،جوخه­های بی­فرمان،آتش­های روشن...

مثل قرارهایی که با هم می­گذاشتیم،- (بگو رأس چه ساعتی... کجا؟)

همان شبی که تمام چراغ­ها قرمز می­شدند

ودنیا روی نقشه جا خوش کرده بود

با چراغ­های زرد

دلم به دست­های کسی خوش بود/توی سطرهام

دیگر چه فرقی می­کند مردی که قرار بود

شناسنامه­اش را مثل تمام حواس پرتی­هاش-

به دست تو بدهد یا به دست دیگری...

دیگر چه فرق می­کند با اولین صدای زنگ تلفن

از خواب­های تو بلند شوم یا از خواب­های چه کسی/

منی که ردّ پایم را برف از خانه گرفته تا پل گیشا...

بدون تو تهران قشنگ نیست

واین گوشی تلفن

که هی زنگ می­زند،- مُدام

برمی­دارم!

حالا بگو به رنگ آسمانی که برایم جا گذاشته­ای/الو!

کدام پیراهن بیشتر به آبی می­زند تا بپوشم برات

می­خواهم برگردم!

فال ورق گرفته­ام بد آمده است

چهار صندلی...

استکان­های پُر و خالی پشت میز...(کارت!)

همان شبی که توی دست­های تو دل بود

تو پای برگه­های کسی نشستی یکی دو سالِ تمام/

چرا بریدیم قبل از اینکه دست­هایمان رو شوند

چرا بریدیم قبل از اینکه دل­هایمان تمام شود

تا ته دنیا!

- ومن برهنه­ی حرف­های کسی شوم

که شناسنامه­اش را جا گذاشت... توی خوابهام

با یک مشت عکس سیاه و سپید

باشد!

نه سوت قطاری که از وسط قصّه­ی ما گذشت

نه مسافرخانه­ای که قرار بود آن سر دنیا...

باشد!

نه راست... نه دروغ!

آخرِ تمام داستان­هایی که خوانده­ام

پای تمام میزهایی که نشسته­ام

یکی نبود!

می­خواهم... برگردم!

هنوز تنگ غروب بود

هنوز تنگ غروب بود

دو نفر آمدند

میز،- خالی افتاده بود گوشه­ی کافه

یکی!

اوّل تفنگ­هایشان را کنار صندلی...

توی این شهر از هر کسی که بپرسی

دو تا نوشیدنی!

تلویزیون،- درست مثل حرف­هایی که دریا می­زند

به خلیج...

اما نشد ما حرف­هایمان را به این دریا بزنیم

مشتم را باز می­کنم!

این کلید!

چگونه می­تواند به قفل شعرهایم نگفته­ام بخورد

که تو بعد از شستن تمام ظرف­های نشسته وگرفتنِ

- تمام بهانه­ها

که تو بعد از بستن این کتاب واین چمدان...

یک روز!

من مثل دکمه­های این پیانوی دلتنگ و قدیمی

منتظر دست­های تواَم هنوز...

- وخواننده­ای

که توی تمام ماشین­ها ترانه می­خواند

دیگرتمام شد

تلویزیون برنامه­هایش را به آخر رساند

- ومردی که قرار بود

سیگار و کبریتش را-/

قبل از اینکه با تفنگی دولول آتش کند

به آن کسی که مَرد همیشه تنهای قصّه­هامان بود

دیگر چه فرقی می­کند

شهریور را زیر هر سقفی که بخوابم

زیر هر ملافه­ی سپیدی که به شب بخیرهای

تو ختم می­شدند

سه­شنبه­های اینجا هنوز

دو تا سایه حرف می­زنند به تمام کبریت­های نیمه تمام

- وچراغ­های قهوه­خانه­های اوین درکه را هیچ باد رهگذری

نمی­کند خاموش

نقش اوّل تمام پسرهای دنیا من بودم

عاشق تمام چراغ­هایی که به حرف­های شما می­رسید

دیگر تمام شد!

سرنوشت،-

عروسکش را با ما خیمه­شب بازی کرد

- واین زندگی به سایه­های دو نفر عقب­گرد می­دهد

هر سه­شنبه غروب

دیگر تمام شد!

تلویزیون برنامه­هایش را به آخر رساند

جای بوسه­های کسی کنار تخته سنگ­های اوین درکه ماند

تو،- دور می­شدی

هنوز تنگ غروب بود!

رژه­های من در سرباز خانه

و

رویاهای زنی که در خواب دیده­ام

سربازخانه

لباس خاکستری!

مسواک،آینه... عکسی به رسم یادگاری کنار پدرم

کمی

(لبخند بزن پسر!)

بوی سیب! شرجی شهری مه گرفته و غریب

هنوز به برجک نگهبانی نرسیده­ام

وگرنه بلدم

بلدم سوار اتوبوسی که از پایتخت،-

سرم را از زیر پتوی کثیفی بیرون بیاورم

روی تختخوابی که خواب نداشت

(سی چی دلت تنگه

مو که جنوبو جا گذاشتم واسی خاطر همی...

هنوز به ستاره­هایی که روی دیوار کشیده­ام

نرسیده­ام!

وگرنه بلدم

بلدم بنویسم هر روزی که از کنار تختخواب­هایمان بر پا می­زدند

ستاره­ای به ستاره­های دیگر اضافه می­کردیم

هنوز به فصل پاییز،به اسم شب،به مرخصی...

هنوز به درب جنوبی سرباز خانه نرسیده­ام

وگرنه بلدم

بلدم بنویسم ما دو نفر به اضافه­ی سایه­هایمان

کنار جاده­ای متروک...

ترانه­ی یکی بود رو تو خوندی... قشنگ

خیلی!

که دلش گرفته بود مثل غروب

ما چند تا پوتین بودیم

با رویاهایی که تیمارستان به خواب هم ندیده بود

هنوز به رنگِ پریده­ی آسمان نرسیده­ام

وگرنه بلدم

بلدم بنویسم

من و تو،- دو تا مرخصی بودیم

با کبریتی که توی جیب­هایمان نم کشیده بود

بگو چه­کار می­کردم

پیراهنی افتاده کنار ملافه­های کثیف بیمارستان،-

- وتو که خودت را نمی­دانم به خواب­های چه کسی زدی!

نه بوسه­ای گذاشتی برای کوچه­های خلوت این بندر

-کنار...

-نه دستی که تمام کنی!

کبوتر سپیدی را که قرار بود،- رَج بزنی

با میله­های بافتنی توی آسمان خدا

ú

دستت دور گردن بطری­های نیمه­خالی افتاده بود

- وجنگ یعنی

پنجره­های شکسته و خانه­های خراب...

فرودگاه،- مهر بود از پشت شیشه­هایی که پدرم با چمدان رفت

گریه نکن پسر!

- وآبادی تو نقشه­های این جهان نه!

نه برای دیواری که روی زمین افتاد

دستی تکان می­دهد...

نه برای چکمه­هایی که از کنار تقویم­های نیمه تمام

رد شدند

رادیو،- موج­هایش با دست­های پدرم هر شب

از روی تمام آوازها و پایتخت­های شلوغِ جهان می­گذشت

- ومن از پشت خمیده­ی این دیوارها و کوچه­ها،-

برمی­گردم به این اتاق...

تبعیدی برگه­های سپید ودست­های تو بودم

چه می­کردم

آمده بودم،-

- به همان زنی که از آوازهای دلتنگ خودش بیرون نرفت

واز این آشپزخانه و ظرف­های همیشه کثیف

به هیچ کجای دیگری سفر نکرد

سری بزنم!

بگو چه­کار می­کردم اون وقت شب

- وابماند پنجره­هایی که همیشه بین من ودیگری پرده داشت

- وتو که بو سه­هایت را همیشه مخفی می­کردی/ از من

توی هیچ فصلی تمام نمی­شوی

پنجره را باز می­کنم

کبریت می­کشم!

برای دست­های زنی که صورتش را از توی آینه

برنداشت

برمی­گردیم کمی عقب­تر از عقربه­های ساعت هشت

کبریت می­کشم!

میز،- صندلی،- ساعتی کوکی،- عکس...

جنازه­ی باد کرده­ی زنی کنار مسیر رود

واگن­های ترکش خورده­ی قطاری خارج از ایستگاه­های همیشگی

دیوارهای کنار آمده از سر راه کامیون­های بی­سرباز

کیوسک تلفنی گوشه­گیر وخراب...

باد می­آید!

صدای گلنگدن می­آید

کلاه کسی روی میز کافه­ای شلوغ می­افتد

صدای گلنگدن می­آید

دو نفر مهره­های شوخ شطرنج را می­چینند

سربازی در خانه­های سپید

سربازی در خانه­های سیاه... ایست!

برف می­آید

با این همه!

-من به تو دورم و هنوز عاشقم توی این دنیا

-واین کلید

به صندوقچه­ی هیچ قلبی نمی­خورد/...

دکتر!

نترس

پوکه­ای جا مانده از جنگ...

-وساعتی،-

که برای خریدن نان وخوردن صبحانه

بیدارمان نکرد

مثل فتیله­ی این چراغ وشعله­ی کبریت

به پای قصّه­های تو سوختم

(شهرزاد قصّه­گو!

بیا کنار خواب­هایم دوباره قصّه بگو)

ظرف­ها را شسته­ام

- واین کتری چای را گذاشته­ام روی اجاق...

امروز،-

پنج­شنبه است،- می­دانم

چقدر این ملافه بوی هم­آغوشی گرفته است

نترس!

پرده را تا انتهای دنیا کشیده­ام

بیروت

روی شن­های ساحلی... خوابید

دریا را از دور دیده بود

- ما داشتیم

نمک می­زدیم به جراحت سیب وپرتقال

دیوارها بلند

- ودریا... پا پس نمی­کشد از قدم­هایی که تو جا گذاشتی

- وبرای پس گرفتن آوازها وجاده­ها.../

پارو نداشتی

این قایق به هیچ کجا نمی­رود- پسر!

- وسنگ نمی­تواند از پس تانک­ها...

برادرت در بیروت گلوله خورد

- وخواهرت در اردوگاه­هایی که بوی سرفه ولیمو داشت

ماه پریده رنگ!

-وکتابی که تو چقدر برایش قصه می­گفتی از ماه...

-وما چقدر دور این میز چند نفره/... (شراب بریز)

کرکره­های مغازه­ها بالا می­روند قدم می­زنم

کسی به اسم کوچک صدایم می­زدند جواب نمی­دهم

از پله­ها و پل­های هوایی می­گذرم

من شاعرم!

دروغ چرا بنویسم برای برگه­های سپید...

ای کاش می­توانستم

سرم را روی نقشه­ی دنیا بگذارم

وبه این سیم­های خاردار و پوتین­های بی­هدف بگویم چی!؟

وبه این تفنگ سر پُر،این بندر، این قایق...

از اون همه تابوت بِگم کدوم یکی!

خانه­ام/- آپارتمان دور افتاده­ای گوشه کنار دنیاست

برادرم یکی- اینجا...

- ورویاهایم کنار دریاهایی که دیگر آبی نیست

بوی لیمو می­دهد دنیا

- ومن پیراهنم را روبروی تمام دیوارها و آینه­ها...

کرکره­های مغازه­ها پایین می­آیند

خورشید رفته! (بگو کی،چه ساعتی،- کجا...)

- ومن که از پله­های این آپارتمان قدیمی

یکی،دوتا،سه­تا...

- واین گوشی تلفن همیشه از صدای کسی پُر بود

مثل تفنگ پدرم!

که من از انبار کاهی قصّه­ها برنداشتم

وروی تمام این روزها و آینه­ها کسی را جا گذاشتم

من خسته... تو دور

کوچه­ها،- خیابان­ها،- چراغ­ها،مغازه­ها...

تو از کیوسک تلفنی کنار دریاهای همیشه دور...

من از...

سیگارم را آتش می­زنم،-/الو!

از بیروت چه خبر...

ضیافت

تا برسم به جشنی در انتهای خوابی به یاد ماندنی

خواب از سرم پریده است

مثل روزهایی که سربازخانه...بشمار یک

خواب­هایمان را می­گذاشتیم

-کنار

دیگر چیزی برای باختن ندار د این زندگی،-

این قمار

- واین خیابان

که به صدای قدم­های مسافرانی عادت کرده است

بگو برگردد آن کسی که رفت

تا این پنجره باز شود رو به جایی دور،- به آرامی

نقاشی کودکی­ام نیمه تمام مانده کنار ماه!

چیزی نمی­خواستم از این دنیا

یک خانه کشیده بودم قشنگ...

با دودکشی که بمب­های طیاره امانمان ندادو... تمام

چیزی نمی­خواستم- بگو!

بگو یک مرد

با گیتار وچمدانی در دست... می­رود کجا!؟

صدایش بزن!

- وگرنه کو شانه­ای که سرت را روی آن بگذاری

مثل فیلم سیاه و سپیدی که دیده­ای

باید بروی به تختخواب زنی که سوپ برایت درست کرده،-

سری بزنی

دکمه­های پیراهنت را تا دوستت­دارم نگفته- بگو!

- وگرنه غروب می­شود

کلاغ قصه می­رود

تا راه دریا را یاد بگیری... پسر!

خیلی زود برگشته­ای از ستاره­هایی که در آسمان این شعر روشن شد

مثل بازیگر فیلم سیاه و سپیدی که عاشقش شده­ای

شب بخیر بگو!

تا راه دریا را یاد بگیری... پسر!

دکمه­های پیراهن تو کو!؟

کارت پستال

ناقوس کلیسایی در دوردست

نواخته می­شود

سربازها یکی خسته،- یکی...

- من یکی خسته­تر از تمام تفنگ­های این جنگم

- وآمبولانسی که از وسط فیلم- می­گذشت

- سی­چی دلت تنگه...

- تفنگ کودکی­هایمان آبپاشی بود

- که به سمت گل­های باغچه وپنجره­ها نکن پسر!

- برای چه نگیرد آسمان دلش

وقتی فرهاد جمعه می­میرد در آگهی روزنامه­های عصر

به شما چه... از کِی!؟

چرا همیشه یکی در شعرهای من می­رود کجا؟

به شما چه... از کِی!؟

چرا همیشه مرتضی سیاه­پوش کلمات عاشقانه است

چگونه بگویم

به آن کسی که رفته یا می­خواهد برود اجازه هست!

خسته است!

گلشیری خسته بود،- نصرت خسته بود

فروغی- فرهاد- الف بامداد...

می­خواهم شمع بگذارم روی نقشه­ی جهان اجازه هست!

- وبعد

لعنت به تقویمی که از شنبه تا دوشنبه­اش یکی رفت دریا

-وبعد

مارا تنها گذاشت کنار ساحلی ممنوع...

تو هم بگو... قایقچی کنار بلوار انزلی خسته بود

رفت تا ته دریا

تو هم بگو به تمام تاکسی­های نارنجی دربست!

بگو بلدی هنوز

کلمات را به هر کجا که دلت خواست

آنقدر روزنامه کهنه به پنجره­های این خانه

کشیده­ام

-که کلاغ قصّه از روی آنتن تلویزیون همسایه پرید و رفت

تا دیر نشده

برمی­گردم به اتاقی که هنوز گرامافون...

- وکارت پستالی که برایم خریده­ای

گذرنامه

پرچم... بی­معطلی از میله بالا رفت

طبل بزرگ زیر پای چپ و...(گوش به فرمان من)

اینجا،-

جایی نیست که هر کسی بخواهد خواب زنی را ببیند

آینه­ای جیبی،-

حبات­های کف صابون و... دوش شکسته­ی حمامی قدیمی و متروک!

خورشید!

غروب کرده... نکرده روی لباس­های طناب رختی بود/

هنوز...

- ومن در خیالم به خانه­ای زیر شیروانی فکر می­کردم

به جاده­ای که اگر کسی پیش پایمان می­گذاشت

ما چند نفر!

سر از کجاهای دنیا که نمی­توانستیم در بیاوریم

ما چند نفر...

چگونه می­توانستیم گوش به فرمان کسی بسپاریم

-که هی مدام تا آخر دنیا... بشمار،- یک...

-بشمار دو،- وهی قدم روبرو...

زندگی به عکسی یادگاری گرفتن از عکاس دوره­گرد هم

نمی­ارزید

-که با آسمان خدا هم حتی اینهمه یکی دوتا/

بکنیم

حالا تو هی بشمار یک!

انجیر پیر باغ پدربزرگ دوباره شکوفه خواهد کرد

حالا تو هی بشمار دو!

آرتیست فیلم­های کودکی از قطار پیاده خواهد شد

به کسی چه مربوط...

که من در پایان تمام جشن­ها و قصّه­ها گریه کنم

که من در پایان تمام... وتو نمی­شوی

رژه­های من در سربازخانه به خواب­های زنی می­رسید

که پشت پیانو (بگو چی برات بزنم!؟)

بعد از اینکه کنار تختخواب تو بگویم خوابم گرفته است

- وتو دوستت­دارم را سنجاق کنی به لب­هایی... که دوستت­دارم

می­دانم!

از آن همه رژه،ایست ومرخصی...

از آن همه قیافه­ای که از آینه­ای جیبی به ارث برده­ام

گذرنامه­ای گرفته­ام برای عبور

چمدانم را می­بندم

هواپیمای تهران... آمستردام تا چند ساعت دیگر

بلند خواهد شد

صندلی لهستان

از این ساده­تر نمی­شود

روی صندلی لهستانی در لندن،-یا چه می­دانم

نیویورک،- مسکو،... ونیز

لم بدهی به کتابی که تا به انتهایش نخوانده­­ای

- وبه مزرعه،- به باغ­های سیب وطن التماس کنی

بیچاره درخت انار

خاک چکمه­های بیگانه دیده،- پرچم سه رنگ

سر شاخه­های شکسته­ی این دخت سیب

عصای دست پدربزرگ هم نشد!

نمی­شود اینجا...

پشت میز کافه­ای بنشینی بدون اینکه

لطفاً ویسکی دوتا گیلاس سفارش بدهی!؟

چرا دوتا یکی!

یکی برای شما...

ما آسمان قصّه­های شما را هم ببینیم

دیده­ایم

بال کبوتری سپید نشانمان بدهید

(راه دریا خیلی از اینجا...

خیلی از اینجا یعنی ما سه نفر از کدوم جاده... از کجا!)

سه­شنبه برف می­آید

سه­شنبه برف می­آید

هواشناسی گفت و آسمان دلش باران خواست

برای چه دیگر عاشقانه بنویسم

- واین رادیو،- این صندلی... این روزنامه­ی دلخوش کرده/

به دلتنگی غروب

تا آخرین برگ درخت انار اعترافم داد

تقصیر قوطیِ کنسرو پا خورده چه بود

خون برادرم بند نیامده... از پاییز نمی­دانم

تا به هنوز

کبریت سیاستمداری روشن می­شود

درخت مزرعه­ای مه گرفته آتش می­گیرد

کبریت سیاستمداری روشن می­شود

یکی می­رود...

- وهیچ­کسی دیگر،- به خواستگاری دریای بیوه مانده

نمی­آید

ماه!

گاهی هلال می­شوی از پشت ابری سیاه...

دیوانه به بوسه­های تو در خواب هم حسادت داشت

- وبازیگری

که تا آمد به تو بگوید قشنگ...(حذف شد از ادامه­ی پاییز...

از آن همه صدا

تنه صدای کسی در گوش من از پشت گوشی تلفن...

از آن همه خیابان،... پیاده­رو،- برف

تنها سه­شنبه­ای به من رسید

که ای کاش...

به جای اینکه... دری برای دیوارهای این خانه می­گذاشت

از آن همه خانه،آینه،- ایوان... کتاب و اثاث

تنها سهم ما پنجره­ای بود

که به وعده­ی دست­هایمان هم نرسید

صندلی لهستانی

روزنامه،... برف-

- وشخصیت­های داستان­هایی که یادمان رفته است.

یکی باید قاتل باشد

به رضا زنجانیان وفا

که قصّه­اش تمامی ندارد...

پاسپورت

باور نمی­کنی اگر...

پشت گیشه مرد نگهبانی مراقب تمام خواب­های من است

رفتن شبیه جاده­ای بود

- وپروانه ودریا...

سوزن و جوهری که توی سربازخانه،

روی بازوی تو خالکوبی شد

هنوز تعطیل هروئین گوشه­ی نیمکت پارک شده پاییز!

چگونه سوار هواپیمایی شوم

-که پله­هاش به هیچ ضیافتی به جز دوری دعوتم نکرد

چند تا چراغ مانده تا برسم کجا!؟

پاسپورت،بلیطی یک­طرفه،چمدان... کمپ

یکی دو سه روز این زندگی

ارزش اینهمه اسارت نداشت

- وتهران

پایتخت تمام برف­های مسافران غربت بود

- وقهرمان­های داستان­هایی که هدایت نوشت

ظرف­شوی رستوران آخر شبی که پشت میزش

یک مَرد!

برای خودش زندگی می­کرد

* * *

تپه­ای که آنطرف سیم­های خاردار افتاده بود

نمی­دانم

هنوز مانده یا... تو بگو!

- تمام روزهایی که فکر می­کردیم به آنطرف­تر از دیوار

چاقوی توی جیب من

تنها به فکر گلوی دختری فرو می­رفت

که تنهام گذاشت

خیابان­های غربت همیشه یک­طرفه است

فقط،شب­ها،تنها...

آدم را به تختخواب مسافرخانه­ای بی­ستاره می­رسانند

تا برای آسمان گریه کنیم

- چیزی بگو به این عکس کز کرده­ی گوشه پاسپورت

چیزی بگو به این قطاری که رفتنی­ست

-زود پیر شدی...خیلی!

خیلی زود پیر شدی

از روی خالکوبی شناختمت

یکی باید قاتل باشد

از دست شما هم کاری ساخته نیست

این متن را زنی روی پرده­ی سینما...

می­گفت!

روز- داخلی... برداشت از نمایی دور

- وما که در دیف آخر نشسته بودیم

فرصت نداشتیم به فکر سوزنبان خسته­ای فرو برویم

که دلخوشی­اش

قطاری بود

تا خلوتی یک کوه را بهم بزند

غمگین منم که آخرین استکان را هم به یاد تو نوشیدم

برای اینکه دریا را به تختخواب قصه­های تو بیاورم

کمی کنار میز و این صندلی...

حوصله کن!

باید تا انتهای آینه و میز آرایش سفر کنم

چراغ خواب را که خاموش کنی

* * *

ما بازیگر یکی دو سه روز این زندگی هستیم

آقای راوی!

روایت را به عهده­ی قاتلی بگذارید

بر عکس تمام روایت­ها

- و دست از سر عاشقانه نوشتن

نه!... برنمی­دارم

قاتل،قمارباز...

- هر کسی که پا به این متن­های خسته بگذارد

غریبه نیست

یعنی!؟

حیف!

به دیواری باید اعتماد کنیم

- که نمی­داند چقدر کم دارد تا به آسمان برسد

چرا باید به فکر چهار مر د فراری بیفتم در تبعید

زنم به من خیانت کرد

این حرف را یکی از آنها بزند

(بگو کدوم یکی از اون سه نفر

بگو کدوم یکی!

من!

قاتل نیستم

- وهیچ جرمی به جز این ورق نوشتن­های مدام

این هروئین،این جذام،این شعر...

شب زنده­داری نداشت

امشب با چهار نفر حبس می­کشم درون اتاقی به اندازه­ی

دلهره...

یکی باید قاتل باشد

تا عاشقانه­هایم را پس بزنم از تمامی متن­های بعد از مرگ

اینجا زندان است از این به بعد

وهیچ کسی جرم دیگری را برنمی­دارد

چهره­ای که توی یک چشم بهم زدن کارت و عکس شد

منم

من هستم

- وروی قلبم علامت ورود ممنوع چسبانده­ام

تو

تنها خاطره­هایت را جایی جا گذاشته­ای

از فردا

باید با این چهار نفر زندانی زندگی کنم.

متهم ردیف اول

آقای عاقد فکر نکرد برای تختخواب کدام زندگی

تو به مهر مردی در می­آیی

- وبله به ملافه­های کثیفی می­گویی...ها!

آخرین عکسم

افتاد!

مثل تمام عکس­های دیگر آدم­های این دنیا

اینجا! پشت این روزهای بلاتکلیفی

یعنی

آخر تموم کوچه­ها می­رسه به خونه­ی

لیلا

متهم ردیف اول آن سه­شنبه،آن چاقو،آن قتل...

من هستم

آخه لعنتی واسه­چی دِ بگو چرا!؟

چهره­ام

به عکس­های روزنامه­ها نمی­آید

باید برویم

کمی کنار توری که برای توپ بسته­اند

هوا بخوریم

این سرباز یک خانه بیشتر نمی­رود نه !

- وفریب متن هم به هیچ درد این متن­های خسته

نمی­خورد

خسته­ام!

از حرف­های مفت این باد لعنتی

که هی چو می­اندازد فلانی...بله!

اسمم را هم به آقای قاضی گفته­ام

آخر

چقدر باید به حرف­های این رادیوی جیبی گوش بدهیم

نمی­شود به جای این سؤال­ها...

کمی مداد رنگی برایمان بیاورید

قول می­دهیم

فقط دریا را کمی خط­خطی کنیم

آخر

حوصله­ی آدم از این دیوارهایی که دورمان کشیده­اند

از این بلاتکلیفی این روزها سر می­رود

چقدر باید

به کارد آشپزخانه­ای اشاره کنم

به بستری که بوی غریبه گرفت

به آن سه­شنبه،- به آن سه­شنبه غروب!

این را تمام روزنامه­ها،...ها نوشته­اند.

نظرات-0
صفحه اصلی | آثار | مقالات | نقدها | اشعار | گالری تصویر | گالری صوتی | فیلم | مرکز دانلود | درباره من | تماس با من                                            Copyright  © 2008 MortezaNejati.com powered by Targan Soft