نگاهی به مجموعه شعر
" رادیولندن به وقت غروب"
مرتضی بخشایش
" رادیولندن به وقت غروب" نام اولین مجموعه شعر مرتضی نجاتی است که چندی پیش از سوی"نشر شولا" روانه بازار کتاب گردید. این مجموعه شامل سه دفتر"چقدر ساده گم شدی"،"رژههای من در سربازخانه"و"یکی باید قاتل باشد" است که در مجموع 23 شعر از این شاعر جوان را در برمیگیرد.
به ظاهر نجاتی در چینش شعرهای این مجموعه توجه به اکثریت مخاطبانی دارد که به رسم دیرینه کتاب را فال گونه واز میانه میگشایند. چرا که قوییترین وحرفهایترین شعرهای او را نه در ابتدا یا انتها،که در میانه مجموعه مییابیم.
شعرهایی که لحظههای خوبی برای مخاطبان گریخته شعر امروز ایجاد میکند.
شعر مرتضی نجاتی و مجموعه" رادیولندن به وقت غروب" سرشار از سطرهایی است که در ذهن مخاطب ماندگار میشود وهمچون مثل گاه به گاه به ذهن متبادر میشود.
*من دزدی نبودم که به خوابهای کسی بزنم/ آن هم بدون تفنگ(صفحه38، شعر گریه نمیکنم بدون تفنگ).
* مثل دکمههای این پیانوی دلتنگ و قدیمی/منتظر دستهای توأم هنوز(صفحه44،شعر هنوز تنگ غروب بود).
* سرنوشت/عروسکش ر ا با ما خیمهشببازی کرد(ص 44/ شعر هنوزتنگ غروب بود).
* مثل فتیله این چراغ و شعله کبریتی/به پای قصههای تو سوختم (ص55،شعر نترس).
مرتضی نجاتی را نمیتوان شاعری عاشقانهنویس دانست که لایههای اجتماعی وعمومیتر در اجزای کلماتی شعر او مؤید این مسئله است. اما حقیقت آن است که او در شعر های اجتماعیاش نیز با وارد نمودن رگمایههای عاشقانه که زبان مشترک تمام آدمهاست مخاطب خود را به آرامی وزیرکی وبا زبانی ساده و روان همراه میسازد. البته از سوی دیگرآنچه شعرهای نجاتی را در حدی بالاتر از ماجراها و اتفاقات شخصی مطرح مینماید زیر ساختهای اجتماعی و عمومی آن است به عنوان مثال در شعرگذرنامه این همه آمیختگی به خوبی دیده میشود.
پرچم... بیمعطلی از میله بالا رفت/طبل بزرگ زیر پای چپ (گوش به فرمان من)/.../بعد از این که کنار تختخواب تو بگویم خوابم گرفته است/وتو دوستت دارم را سنجاق کنی به لبهایی... که دوستت دارم/میدانم/میدانم از آن همه رژه،ایست ومرخصی.../از آن همه قیافهایکه از آینهای جیبی به ارث بردهام/گذرنامهای گرفتهام برای عبور/چمدانم را میبندم/هواپیمای تهران... آمستردام تا چند ساعت دیگر بلند میشود.
نجاتی برای دست یافتن مخاطب به لذت متن وهیجانات پیرامون آن آوانگاردیسم ر ابه کناری نهاده ونوآوریهایش نیز به سادگی در ذهن مخاطب تصویر مییابد. اصولاً او تا جایی که توانسته بازیهای زبانی سطحی که حاصل تئوریهای معمول دهههای اخیر است دوری جسته وبه بازیهای مبتنی بر تصویر ومعنا روی آورده که نمونههای آن را میتوان در جایجای " رادیولندن به وقت غروب"ملاحظه نمود.
* دریا... پا پیش نمیکشد از قدمهایی که تو جا گذاشتی(ص57،شعر بیروت).
* همین که ساعت کوکیمان خواب بماند از اینکه بیدارمان کند(11، شعر تو مثل لورکا).
* قرار ما از همان ابتدای قصههای یکی بود- این نبود(ص22،شعر گرامافونی در تابوت).
* ومن که از را ه دوری آمدهام به حرف/پنجرههای این خانه را بستهام(ص34،شعر بیرون بزنم).
عناصر شعر نجاتی اکثراً از بین سادهترین اشیاء وروزمرهترین اتفاقات انتخاب میشوند. اوبه سادگی اشیاء وحالات روزانه وروزمره را به کار میگیرد وبا اجراهایی دقیق وجدید به آنها تازگی میدهد.
* پوکهای جا مانده از جنگ.../وساعتی که برای خریدن نان و خوردن صبحانه بیدارمان نکرد.(ص55،شعر نترس).
* ما فقط به اندازه دوتا استکان چای به هم عاشقیم(ص35،شعر گریه نمیکنم).
یکی از کارهایی که نجاتی به دفعات آن را در شعرهایش انجام داده، تغییر ناگهانی در فضا ودر ریتم شعر است که ضمن جلوگیری از خستگی مخاطب وایجاد یکنواختی باعث گسترده شدن فضای دید مخاطب وایجاد انگیزههای پیگیرانه میشود. گر چه او در برخی موارد در ایجاد این فضاها نتوانسته برابهامات متن چیره شود وباعث سر در گمی مخاطب شده ولی اکثراً موفق بوده است. ضمن این که تغییر فضاها نیز بیشتر در سمت و سوی روایت شعرهای اوست.نمونههایی از این حرکات را ببینید.
* وبرای پس گرفتن آوازها وجادهها.../پارو نداشتی- این قایق به هیچ کجا نمیرود پسر!/وسنگ نمیتواند از پس تانکها.../برادرت در بیروت گلوله خورد (ص57،شعر بیروت)
* دستت دور گردن بطریهای نیمه خالی افتاده بود/- وجنگ یعنی:
پنجرههای شکسته وخانههای خراب...(ص51، شعر بگو چه کار میکردم).
در شعر نجاتی گهگاه صداهای بیرون از متن هم وجود دارد که مثلاً در جایی به آرامش ودر جایی دیگر به تنبیه ومواردی از این دست بر میخیزند.
صداهایی که اگر چه شعر نجاتی را به چند صدایی رهنمون نکرده اما به خودی خود با عث تغییرناگهانی فضا و ایجاد افقهای تازه ودستیافتن به اندیشههای نو در مخاطب میگردد.
* لباسی خاکستری. مسواک،آینه... عکسی به رسم یادگاری کنار پدرم/کمی (لبخند بزن پسر!) (ص49،شعر سربازخانه).
* وکتابی که تو چهقدر برایش قصه میگفتی از ماه.../وما چهقدر دور این میز چند نفره/..(شراب ریز)(ص58، شعر بیروت).
* تفنگ کودکیهایمان آبپاشی بود/-که به سمت گلهای باغچه وپنجرهها/نکن پسر!(ص63 شعر کارت پستال).
کلمات در شعرهای نجاتی معمولاً دارای توصیف هستند واو کارکرد کلمات را با توصیفاتی که به دنبال آن میآورد بر مخاطب دیکته کرده است. این توصیفات گرچه گاهی دلنشین وبه جا هستند اما بیشتر خسته کننده و محدود کننده ذهن مخاطب مینماید.
* اردیبهشت را قدم زدهام تا کنار ایستگاهی که دور بود/خیل زیاد!/با پیراهنی که گاهی به رنگ سپید وگاهی به رنگ غروب (ص17،شعر چهقدر ساده گم شدهای).
* ای کاش سوزن خسته این گرامافون پیر و بیحوصله/ روی ترانهای بیکلام و لال میچرخید(ص21،شعر گرامافون در تابوت).
* واگنهای ترکش خورده قطاری خارج از ایستگاههای همیشگی/.../کیوسک تلفنی گوشهگیر وخراب(ص53،شعر بگو چهکار میکردم).
جهان چیزی نیست جز تجربهای که ما در آن زندگی میکنیم وجهان بینی یک نویسنده چیزی جز برداشت از همین تجربیات نیست.
هیلیسمیلر آمریکایی میگوید: نوشتار ادبی دریچهای است که مخاطب را به موضع آگاهی نگارنده راهبری میکند. با دنبال کردن خط و خطوط نوشتههای نجاتی میتوان به برداشتها ودیدگاههای او نسبت به مسائلی که عنوان میدارد دست یافت او در شعر سربازخانه با عباراتی مثل"ماچند تا پوتین بودیم"ویا"ما دوتا مرخصی بودیم"سبک و سیاق نگاه خود را در مورد سربازی وسربازخانه آشکار میسازد.ویا در شعر متهم ردیف اول که اینگونه آغاز میشود.
* آقای عاقد فکر نکرد برای تختخواب کدام زندگی/تو به مهر مردی در میآیی/وبله به ملافههای کثیفی میگویی... ها!
یکی از بحثهایی که در مورد شاعران مطرح بوده دایره واژگانی است. چیزی که اکثریت شاعران نسل ما به آن دچارند. دایره واژگانی مرتضی نجاتی اگر چه فراخ و بزرگ مینماید، اما زوم کردن روی بعضی کلمات وتکرار آنها بخصوص کلماتی مثل روزهای هفته وبه ویژه در شعرهای نجاتی"سهشنبه و پنجشنبه"ومواردی از این دست باعث شده تا مخاطب با مرور کتاب" رادیولندن به وقت غروب"به احساس تکراری بودن بر خی مفاهیم وتصاویر برسد که شایسته است مرتضی نجاتی با دیدی جامع وکلینگر در هنگام ویرایش کارهایش به خصوص وقتی قرار است در یک مجموعه قرار بگیرد به این نکات توجه داشته باشد.
شعرهای نجاتی بیشتر کارهای بلند است که سطرهای طولانی این بلندی را دو چندان کرده.گرچه او اغلب با ایجاد لحظههای متفاوت و جذاب توانسته مخاطب را تا انتهای شعر همرا ه سازد وشگرد بلندنویسیاش را به رخ بکشد. اما در مواردی نیز این طولانی بودن به کارها لطمه زده است. کوتاهترین شعرهای این مجموعه"بگو ندیدهای"و"نترس"میباشد که اتفاقاً هر دو از کارهای فوقالعاده قوی ودوست داشتنی کتاب هستند.
در پایان این نوشته ضمن آرزومندی برای انتشار کارها و مجموعههای بعدی نجاتیِ، شما را به خواندن شعر نترس از کتاب" رادیولندن به وقت غروب" دعوت میکنم:
* پوکهای جا مانده از جنگ.../وساعتی- که برای خرید نان و خوردن صبحانه بیدارمان نکرد/مثل فتیلهی این چراغ و شعله کبریت/ به پای قصههای تو سوختم/(شهرزاد قصهگو! /ظرفها را شستهام/- واین کتری چای را گذاشتهام روی اجاق.../امروز/پنجشنبه است- میدانم/ چقدر این ملافه بوی هماغوشی گرفته است/نترس!/پرده را تا انتهای دنیا کشیدهام.
[مجله نافه شماره 24، (ص42)]